تبليغاتX
فیل/ تِر
...
 

 سخت ترین چیز این بود که فکرهایی می کردم که فکرهایِ یک آدمِ  آزاد بود. مثلاً، ناگهان بدجوری دلم می خواست در ساحل باشم و کنار دریا قدم بزنم. وقتی صدای اولین موج هایی که به کف پایم می خورد از خیالم می گذشت و حس کردن آبی که به تنم می خورد و احساس راحتی و آزادی ام از این حال، یک دفعه متوجه می شدم چقدر دیوارهای سلولم تنگ به من چسبیده اند...

بیگانه / آلبر کامو

 

...

مغز من شهر توله سگ ها بود

خاطرات عجیب خون آشام

کاسه ای خون برای کشف خودم

زیر دوش دریده ی حمام

 

نبضِ جبرِ سه ماهگی جنون

اینکه من بی خودم چه خوشبختم

!کم ندارد جهان من و شما

...اعتیادی که بسته بر تختم

 

قی شدم روی دفترم بی تو

خواستم تا که ماندنی بشوی

سیم های کشیده دور تنم

ترس دارند ناتنی بشوی

 

مشت ها را دوباره کوبیدم

پشت دیوار طرح پنجره بود

استخوانم شکسته خواهد شد

در جهاتی که درد یکسره بود

 


 

پ.ن: تیتر /  شـــ اهین نجفی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 9:11 PM  توسط لیلا لطفی ماوی  | 

 

پیمودم و نفهمیدم

هر آنچه فهمیدنی بود

ای نوادگان دیروز

ای میراث شدگان امروز

اروند به اروند

شلمچه به هویزه

کم است برای فهمیدنت!

و خاک هنوز برای تجزیه ات در خود

مردد است

که مبادا فراموش شوی

که مبادا فهمیده نشوی...

ای قلب تاریخ

از حرکت ایستاده ام/

 


آدرس جدید سید مهدی موسوی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 6:37 PM  توسط لیلا لطفی ماوی  | 

 

 خوابیدند پشت سنگری که نمی دانستند چه بود، فحش دادند، عربده کشیدند و آنقدر تظاهر کردند که حتی خودشان هم باورشان شد حالشان خوب است!

 

اندازه ی جیب هام دزدم

گفتند تمام باغ را خورد!

حامد عباسیان

 

 

از رابط ادبی ام پرسیدم که چگونه می توان بدون کشتن شخصیت ها داستان را به پایان رساند؟ چواب داد پسر عزیزم! هیچ کاری راحت تر از این نیست: قهرمان سوار اسبش می شود و به سمت غروب حرکت می کند.

 زمان لرزه / کورت ونه گات

 

۱

زباله دانی تاریخ پر می شود

و من

اعتقادی به بازیافت ندارم

فکرهایم هندوانه نیست

تا به شرط چاقو

قاچ شان کنم!

سلّانه سلّانه

خوابهای دنباله دار می بینم

و یادم می ماند

در زیرزمین

تندیس افتخار  را نمی دهند

اما

مجوز که باشد

قیچی پیدا می شود

تا حرفهایت را افتتاح کنند.

 

۲ 

خاله بازی من و خانه سازی تو بود

تلخ مثل زهرمار! عشق/ بازی تو بود

در عبور یک سرنگ، درد جاودانه شد

از خماری تو بود قونیه، "میانه" شد

شعر، خستگی، شرف، بی ­شعور و منزلت

مانده ­ام برای که؟ با هزار و یک غلط

دل چقدر بی تو ماند، عقل به زوال رفت

مشکل از خیال توست، زندگی که کال رفت...

مرد روزهای سخت! پای رفتنت چه بود؟!

این دلی که باختی پهلوان؟! نه! نوچه بود

جلد چندمت که ریخت، کفش­ های من کجاست؟

" خواهشاً بده برم حرفهای تو ریاست"

گیج می ­زنم هنوز، زل بزن! بزن!بزن!

ترس دارم از خودت، از دوباره پا شدن

ذهن هرزه ­ام دوبار معجزه ندید و ماند

آخرش دو چشم تو... آخرش کجا رساند!

فرق کن عزیز من... من دلم! دلم! ... سرم!

گریه ­ات گرفته ـ مرد ـ "خواهشاً بزار برم"

 

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1390ساعت 12:3 PM  توسط لیلا لطفی ماوی  | 

 

دامن هنر در اين مملکت هميشه آلوده ست، از حافظ تا من!

" کمال الملک "

.

.

.

بگذار روی سن باشند و بعضی ها زیر خاک بی ادعا راه بروند و ...نفس بکشند...

 

 ...

توالت بکرترین جای دنیاست

وقتی آرام - آرام

تو را در جمجمه ام فریاد می زنم

و با تو

به فتح دست نیافتنی ترینِ قله ها می روم

رویاهایم خوابهای دنباله داری بیش نیست

که مسیر کهکشان ها از اکتشاف آن عاجزند!

و سقف دستشویی

تنها مداریست که در آن می چرخند

پر و بالش را نمی چینم

شاید آفتابه

بهترین اقیانوس

برای سقوطش باشد

تو کر بودی!!!

مشت هایم را در کشوی آشپزخانه پنهان می کنم

بازوهایت آنقدر تنگ بود

که نفس هایم به شماره افتادند

و در فضای چند بُعدی آغوشت

بُعدهایم را به بعد سپردی

و حالا...

کاش آنجاهایت را مجال مرگی بود

... از توالت به مرگ رسیدیم

مستطیل هایت را دایره کن!

بوی تعفن دارد خفه ام می کند

من در شلوغترین نقطه ی دنیا هم که باشم باز

                 تنهایم

                    تنها

                      تن ها

                          ها... ها... ها...

دستهایم... دستهایت...

قندیل بسته ام!

یخچال هم که باشی

من در قیافه ی تو خودم را می بینم

که کم- کم آب می شود

و

می میرد

حتی اگر توالت

شرافت مرگ را زیر سوال ببرد

و دستهای نشسته ام

بودنت را غیربهداشتی کند

بی شرف بودن هم جربزه می خواهد!!!

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1390ساعت 8:56 PM  توسط لیلا لطفی ماوی  | 

        

اؤلومدن سونرا

بیر شاعیر یاشار

یازیلارین دا!

 

Ibrahim ahmadi dünyasini dayişdi

 

 

داغـلار آغـلار یــارالـی                 داغ دره دن آرالـــــی

                         یوواسیزدان سورمایین                هارالی سان هارالی   

گونش گویون اورتاسیندا بیر بوزارمیش یاماق کیمی

                           بالتا بالتا کسیلیردی یاشیل لیق لار

                                     بویلو قادین قان ایینه یئریکلرکن

                                           بیربیریله ساواشماقدا دوغولمامیش اکیزتای لار

دوداق لاردان اوپوش سورگون گئدن چاغدا

                   بولوک بولوک وارلیغیمی قالاق - قالاق نیسگیل لره قاتیب

                                                                        چاتدیم اوز یوکومو

                                                                            یولا دوشدوم قاراچی لار کاروانیلا.

او اوبادان بو اوبایا

                داشییارکن یوخلوغومو

                                  سیلینمه دی گوز ائویمدن

                                            قارا دومان

                                                یئنه بالتا

                                                  یئنه یالان

اولکه اولکه سووخالاندیم قاراچی لار هاراییندا :

                        داغ لار آغـلار یــارالـی                   داغ دره دن آرالــــی

                        قاراچی دان سورمایین                 هارالی سان هارالی

 

  "ابراهیم احمدی"

.

.

.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت 4:39 PM  توسط لیلا لطفی ماوی 

 

" سلام پویا ...

مهم نیست مرا میشناسی یا نه

من همانی هستم که وقتی کتک میخوردی داشتم با دوست دخترم از آسمان های آزاد می گفتم
...

نفهمیدی همین آدم ها،

که ادعای صداقتشان آسمان را تو سر زمین می کوبید دروغ هایشان را بعد از نماز شب می گویند...

نیستی که ببینی آنقدر خودخواه هستند

که اگر بر خلاف میلشان بشنوند

آنقدر می سوزند که متلک می اندازند، می زنند، می ترسانند، اسید می پاشند...

این اجتماع دموکراسی می خواهد .... بی آنکه یادش بیاید فرهنگ دموکراسی را ندارد

هه! 

پویا ...

آنقدر مرد باش که آبروی این ملت را آن دنیا نبر

این ملت، آبرویش برایش از ناموسش هم مهم تر است..."

( صادق رجب زاده )

 

دارم می دوم، سنگها و درختها هم با من می دوند، حتی ماه هم.

از بچگی دلم می خواست دونده باشم، نه! دلم می خواست پدر دونده باشد.

"مژگان احمدی پور"


و اما شعر...

...

نام شعرهایم سومالی ست

در قحطی حضورت

که استخوانش بی جان است

و سرم رگهایش را می ترکاند

نام شعرهایم ماری ژوزف آنژلیک است

در خیابانهای مونترآل

که رقص جاز را بلد نیست

و در آشپزخانه پرتغال* آب می گیرد

وقتی که به گلوله می بندند نازی ها

مغز کلماتش را

نام شعرهایم

اتحاد جماهیر شوروی ست

تو هیتلر نیستی!

پاهایت آب می کند

برفهای سنگین مسکو را

و فرو می پاشد در مختصات چشمهایت...

... کاش چشمهایت را بزرگ علوی می فهمید

وقتی مغولها بر آن می تاختند

باید به مریخ سفر می کردی!

نام شعرهایم مریخ است

که هیچ موجود زنده ای در آن نخواهد زیست

نام شعرهایم ابتدای آفرینش است

که اوغوز میمون است

و شعر نمی خواند!!!

 

پ.ن:

*. ماري ژوزف آنژليک: از بردگان سياه ‌پوست که  (۲1 ژوئن ۱۷۳۴) در شهر مونترآل کانادا (در آن زمان فرانسه ‌ي نو) اعدام شد. در پی فرار برای چندمین بار، چون بدون دليل حق خروج از خانه را نداشت، کاهدان (انبار علوفه خشک) خانه را آتش زد تا به بهانه‌ ي استمداد از همسايگان از خانه خارج شود و در اين گيرودار فرار کند ولي آتش سراسر خانه را فراگرفت و ۳۶ خانه و بازار مونترآل را خاکستر کرد و ماري در بيست و چهارمين سال عمر، اعدام شد. يک فرانسوي که  شاهد مراسم اعدام او بود، در بازگشت به اروپا سرگذشتش  را نوشت که بعدها  به صورت کتاب درآمد و احساسات خوانندگان را برانگيخت و کمک کرد که بردگي به‌ تدريج و کشور به کشور ممنوع شود.

*.پرتغال: ظلم مطلق  برده داری

*. اوغوز: یکی از اسطوره های ترک که آغازگر تاریخ بشری در ادبیات این قوم است.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 9:27 PM  توسط لیلا لطفی ماوی  | 

 

با احترام به زنی تنها در آستانه ی فصلی سرد

و

" درباره ی الی" ساخته ی اصغر فرهادی

 

...

کرم زد در سرِ دو انگشتت

پیله های نجیب یک ملکوت

بچه دیوی که زاده شد در تو

نسل چندم، قبیله ای از لوط

 

بازگشتی دوباره در یک غار

خط/ میخی که حک شده در پات

بطن سودابه رد شد از آتش

فضله ی موش زیر ناخن هات

 

مرگ یونس درون تنگ بلور

خودکشی های دسته های نهنگ

در خیالت که مرد بودی مرد!!!

نخ به نخ دود می شوی و... بنگ...

 

روح سرگشته ی نحیف فروغ

منجلاب دوباره ی دنیا

آگهی می شود که خوشبخت است

دخترِ توی مزرعه ت، حنا!

 

می پری از دوباره ی دنیات

خط کشی های ممتد اتوبان

یک نفر با تو راه می افتد

وسط حد پوچ یک امکان

 

می وزد مغز بادهای شمال

در تن خیس لکه دار - الی

قیصری در سکانس آخر متن

با دو سنجاق و روسری گلی

 


 پ.ن: و دست مریزاد به اصغر فرهادی...

تبریک تبریک تبریییییک...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 7:29 PM  توسط لیلا لطفی ماوی  | 

 

اول ...

دوم رُک بخوانید!

...

حل کن مرا در خوابهای مرده ی یک زن

در انجماد سقفی از سیمان و تیرآهن

حل کن مرا در گریه های تلخ مردی که

هر شب خودش را کشت در آغوش پیراهن

حل کن مرا در طعمی از یک چای جوشیده

در تار موی مانده بر روتختی ساتن

حل کن مرا در شیشه های نصفه ی عطرت

در اسمهای مختلف: مریم، سما، لادن!

حل کن مرا در حس نامعقول خواهشها

در یک غرور شاخص تنها همین ـ یک زن ـ

( زن ـ عشق  تنها واژه ی تلخ خود آزاری )

 

حل کن مرا در خوابهای مرده ی یک زن

حل کن مرا در "هیچ" های مرتبط با من

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 8:17 PM  توسط لیلا لطفی ماوی  |